(به بازوهای قوی احتیاج داری برای...)
 
هر انسانی گاهی برای زنده ماندن
نیازمند این است که دستی را بگیرد.
دوست دارم زندگی کنم ...
با اینکه می دانم
زندگی هرگز خیال ندارد روی خوش به من نشان بدهد!
چرا که هربار دستی را گرفتم
دست هایم تاول زدند
و هیچ فرقی نداشتند
دست بیل
دست کلنگ
یا دست تو!
 

برچسب‌ها: عاشقانه, شعر کوتاه, زندگی, امید, کارگر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 3:16  توسط سابیر هاکا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 21:41  توسط سابیر هاکا  | 

 

نقد وبررسی آخرین;کتاب سابیر هاکا
عبدالجبار کاکایی،علیرضا راهب وشهرام میرشکاک دوشنبه 12 خرداد ماه به نقد وبررسی آخرین سروده های سابیر هاکا خواهند پرداخت."دوری مثل آخرین طبقه یک آسمان خراش" عنوان تازه ترین اثر سابیر هاکاست
این جلسه دوشنبه 12 خرداد ماه از ساعت 17تا 19 در کانون ادبیات ایران برگزار می شود.
آدرس: خ مفتح،روبروی ورزشگاه شیرودی.خ اردلان.پلاک 25
حضور برای علاقه مندان آزاد است


برچسب‌ها: جلسه شعر, نقدوبرسی, عبدالجبار کاکایی, علیرضا راهب, شهرام میرشکاک
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 18:37  توسط سابیر هاکا  | 

کتاب (دوری مثل آخرین طبقه ی یک آسمانخراش) به چاپ دوم رسید


برچسب‌ها: کتاب, شعر کوتاه, چاپ دوم, سابیر هاکا, شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 2:37  توسط سابیر هاکا  | 

کتاب دوم من به نام (دوری مثل آخرین طبقه ی یک آسمانخراش) به چاپ دوم رسید 

بخوانید شعر از این کتاب:

(خطر سقوط مصالح)

بارها پیش آمده است که آجری از دست یک بنا،

کیسه ای سیمان از شانه های یک کارگر

یا ورقه ای آهنی از قلاب یک جرثقیل لیز بخورد و پایین بیافتد

بعضی دردها تا ابد انسان را آزار می دهند

پس به من حق بده

آنقدر ترس در وجودم نهفته باشد

که هر وقت آغوش ات می گیرم

از صدای تکان خوردن گوشواره هایت

بترسم!


برچسب‌ها: شعر, چاپ دوم, کتاب, سابیر هاکا, کارگر
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 2:29  توسط سابیر هاکا  | 

(کاش کسی می فهمید حتی اگر یک نفر)

تنها دو چیز است

که انسان را به زندگی وا می دارد

                         رویا و ترس

ترس داربست بند هایی که بالا می روند اسکلت های تن ات را

و رویای بودن ات

ای که بودن ات خستگی را از چهره کارگرها پاک می کند

دردی بزرگ در گلو دارم

        به سنگینی غلطکی که می کوبد آسفالت را

 غلط می خورد مثل غلطیدن ات در خواب

                                      آرام بخواب

                                     کارگرها مشغول کارند بر اسکلت های تن ات.....(من کارگرها هستم)

دردی که نمی گویم

که نیاورد طوفان شبنمی بر گونه های گل ات

که قاصدک روی کدام پلک ات بخواب می رود هر شب

که آفتاب از کدام شانه ات بالا می آید هر روز

که مهتاب بی تاب تاب می خورد از موهایت هر شب و روز

                      و بی تابم می کند تابناکی دندان ات وقتی که می خندی

                                       وهمین برای نابودی یک مرد کافی است

خنده ات می تواند ایمان از دست رفته را باز گرداند به قلب

                                                              قبل از مردن

دوری

مثل آخرین طبقه یک آسمان خراش

خوشبخت کارگری است که از تو پایین می افتد(و می میرد) بی رد خراش

من بهای زندگی را پرداخته ام

       بارها از چشم ات افتادم

و بهای عشق دوست داشتن است

دوستت می دارم

ای که بودن ات

مرگ را به تاخیر می اندازد.

https://www.facebook.com/Haka.Sabeer


برچسب‌ها: مرگ, عشق, داربست بند, کارگر, شعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1392ساعت 5:8  توسط سابیر هاکا  | 

گفتگوی خبر آنلاین با سابیر هاکا

سابیر هاکا می‌گوید که من کارگری خواهرم و مادرم را در گرمای 60 درجه تابستان دیده‌ام،من خیلی خسته‌ام و انگار خستگی من به پیش از تولدم برمی‌گردد.

...

اوایل که انجمن شعری می‌رفتم مرا با نام قبادی می‌شناختند. کردها و لرها در مورد نقد شعر خیلی سختگیرند و از آن سرسری نمی‌گذرند. از یک طرف به شدت تشویق می‌شدم از طرف دیگر با شعرم برخوردی ستیزه‌جویانه می‌شد. اسمم را عوض کردم به امید اینکه این قضیه حل شود. بعد از اینکه اسمم را عوض کردم، یکی از همان‌هایی که در شهرستان همیشه با من دعوا داشت، به من گفت اگر می‌خواهی شعر کارگری بگویی مثل این یارو «سابیر هاکا» شعر بگو. نمی‌دانم اهل کجاست ولی خوب شعر می‌گوید. بعد هم شعر شاه‌‌توت را برایم خواند. وقتی برگشتم تهران به او زنگ زدم گفتم این وبلاگش است برو شعرهای دیگرش را هم بخوان.

...

سابیر هاکا - شهرام میرشکاک


متن کامل گفتگو در سایت خبر آنلاین KhabarOnline


برچسب‌ها: سابیر هاکا, Sabeer Haka, خبر آنلاین, Khabar Online, شهرام میرشکاک
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1392ساعت 3:42  توسط سابیر هاکا  | 

  (خطر سقوط مصالح)

بارها پیش آمده است که آجری از دست یک بنا،
کیسه ای سیمان از شانه های یک کارگر
یا ورقه ای آهنی از قلاب یک جرثقیل لیز بخورد و پایین بیافتد
بعضی دردها تا ابد انسان را آزار می دهند
پس به من حق بده
آنقدر ترس در وجودم نهفته باشد...
که هر وقت آغوش ات می گیرم
از صدای تکان خوردن گوشواره هایت
بترسم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 3:13  توسط سابیر هاکا  | 


می گن کمونیستی!؟


بدبختی هامو داد می زنم
می گم انقلاب خیرش به ما نرسیده
هرجا اتاقی داشته باشم اونجا وطنمه
می گن کمونیستی!
از حقوق کارگرا و بی شرفی صابکارا می نویسم
از ایکنه خدا ما رو فراموش کرده
می گن کمونیستی!
اعتراض می کنم
ابزار و ماشینا جای مارو گرفتن
هممون بیکار شدیم
می گن کمونیستی!
می گم خنده داره
شلوارم چند شماره بزرگتر شده
مسئله اینه که ما گرسنه ایم
می گن کمونیستی!
تو خیابون پلیسا اگه بفهمن کُردم
به جرم اختشاش در حفظ و امنیت ملی کشور دسگیرم می کنن
کتکم می زنن
می گن اعتراف کن کمونیستی!
اعتراف می کنم
زندگی وبال گردنم شده
همین زندگی یه بارم راه راستو نشونم نداد
واسه همین آدم چپی شدم
قربان!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 6:19  توسط سابیر هاکا  | 

(به بازوهای قوی احتیاج داری برای...)


هر انسانی 
گاهی برای زنده ماندن 
نیازمند این است که دستی را بگیرد.
دوست دارم زندگی کنم 
با اینکه می دانم زندگی هرگز خیال ندارد روی خوش به من نشان بدهد!
چرا که هربار دستی را گرفتم
دست هایم تاول زدند
و هیچ فرقی نداشتند
دست بیل
دست کلنگ

یا دست تو!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 23:40  توسط سابیر هاکا  |